مقوله نمایشگاه کتاب هم که متاسفانه کاملاْ در این مقال می گنجد و چاره ای نیست که متغیر وابسته ای باشد در دامنه زیر صفر ! به سیاق سالهای پیش مصلی به لطف حظور گرم جماعت عالم و اهل کتاب تبدیل شده به یک سطل آشغال بزرگ و عندالزوم بر همگان واجب می باشد که نظافتچی عزیز را نوکر پدر خود محسوب نموده٬ هر بازمانده ای که دارند (از قوطی رانی گرفته تا پوشک دست دوم نوزاد) در محلی که صلاح دانستند رها سازند.
و اما جوانان همیشه در صحنه این بار نیز پشت سردمداران عرصه ملی را خالی نکرده و با حضور در نمایشگاه به طور گسترده و در عین حال با عزم راسخ خود مشت محکم کوبیدند به بیضه استعمار جهانخوار ! ولی باز هم به علت برخی کارشکنی عناصر معلوم الحال داخلی این بندگان خدا راه غرفه را گم نموده و اهم وقت خود را روی چمن و نیمکت در حال مزاحمت نوامیس می گذرانند.
باز هم گشت ارشاد!!
در این میان که بنده مغموم و شکست خورده پس از کند و کاو بسیار هیچ کدام از کتابهایی که میخواستم را نیافتام یک کودک حجیم الجثه که همراه بنده می باشد هوس سیب زمینی با لیمو ترش تازه می نماید و گریان که اگر به مراد دل نرسد کون بچه اش سیاه می شود.