کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی؟
................................................................................................
یک سوزش کوچک بی ارزش ٬ یک تشر ناچیز ٬ ارمغان تیزی نیشتر زندگی بر تن سرد و بی روح من شد. قرار نبود اینگونه بنویسم ولی همان تیزی نیشتر مرا کمی به خودم نزدیک کرد و گذشت تا ....................................................... اینکه باز علی به خود بازگشت و باز بی خوابی شبانه و ................... خلوت من .
دوستی عزیز دارم که مدتی است می گرید و درد دارد و علت نمی داند (یا نمی داند و یا من نباید بدانم) به هر حال چند صباحی فکر ذکرمان از خودمان فاصله گرفته بود و این برای ما بسیار دلنشین بود تا سوزش نیشتر را بر پیکرمان احساس کردیم و دردهای قدیممان جملگی به احوالپرسی آمدند.
....................................................................................
این بار تکلیف نمی دانم و در حال حاضر جرات ندارم(خاطرات شومی یادگار مانده برایم) که چون دفعه قبل میانبری به خدا بزنم. این بلاتکلیفی من یعنی دل به ماندن ندارم و از طرفی پا به رفتن.
یاد حسین افتادم. سه چهار روز تفاوت سن داشتیم و او اینک سالها از من جلوتر است چون آرام و بی درد زیر تلی خاک خفته (حدود یکسال و نیم پیش تصادف کرد)
..............................................................................................................
پی نوشت: همین.