تبليغاتX
کوچه پشتی - سالنامه
این خراب شده تعطیل شد .
۱۱ مهر تولد من گردن شکسته بود و امروز آخرین تبریک تولدمو دریافت کردم ...... که با این آخری    شدن ۳ نفر...... 

معمولاْ آدم روز تولدش تا حد زیادی به یاد موندنی و شیرین می شه ٬البته آدم(!) نه بنده که ساعت ۱۱ شب که sms پونه اشجع رو دیدم تازه یادم افتاد تولدم بوده

ولی یه چیزایی این موقع ها آدمو اذیت می کنه٬ مثل اینکه بخوای فکر سالی که گذشت رو بکنی که چندتا   فیل هوا کردی یا برعکس ببینی چی کارا کردی که حاظر بودی به دیار باقی می شتافتی ولی اون گوه رو         نمی خوردی.

من نه فیل هوا کردم نه از اعمالم پشیمونم چون فقط و فقط به لحظه ای که دارم خرابش می کنم اهمیت     می دم٬ لحظه برای من همه چیزه . بعضی از دقایقم خیلی بد بودن یا شاید دلپذیر و جذاب ولی خب الان دیگه از دسترس من دور شدن و به همین دلیل از اعتبار ساقط .

لحظه های زشت و کریه همراه ما و دور از ما . این خاطرات بد لحظه های بد که تو ذهن ما ول               می چرخن وقتی که زنده بودن به اندازه کافی بهمون زخم زدن و اذیتمون کردن دیگه یدک کشیدنشون اشتباهه و خود آزاری.

الان از سال گذشته پشیمون نیستم حتی از بدترین ثانیه هاش........ جز ۳۰ ثانیه.

وقتی ۱۲/۱۱/۸۵ ساعت۱۱ شب (بعد ۲۰ ساعت) رو تخت بیمارستان برای ۵ دقیقه به هوش اومدم یه صحنه زخمی شد روی دل من و هنوز ازش خون می ره. دوستامو دیدم که نگران بالای سرم ایستادن ٬ دوستای قدیمی و جدید(مثل محمدرضا یزدان پناه که ۱۰ روزم از آشنائیمون نمی گذشت) و اهل خانه که آروم هق هق می کردن مبادا فرشته مرگ یادش بیاد که یکی اینور جامونده. همه اینا به کنار .

تو همون حال که مزه قیر ته حلقم حس می کردم چشم به بابام افتاد که گوشه ای ایستاده٬ خسته و شرمسار از بلایی که پسر اولش (من) سر خودش آورده. بغضی گلوش رو گرفته بود داشت خفش می کرد ولی چشمهاش فریاد می زدن........... بابام شکسته شده بود . یه دنیا حرف داشت که بزنه ولی آهسته غصه رو فریاد می کرد .

به چشمهای بابا زل زدم٬ منگی و نشئگی قرصها اجازه هر کاری رو ازم گرفته بودن٬ می خواستم گریه کنم از اینکه خدا هم منو دیپورت کرده بود و الان یکی از بنده های زحمتکش و دوست داشتنیش داشت با چشمهاش تیکه تیکم می کرد.

بابا تو در کرده من بی تقصیر و بی تاثیر بودی....... صدامو می شنوی بابا.

بابا من تحمل دنیا رو نداشتم ٬علت اینکه می خواستم از پیشتون برم همین بود. با وجود اینکه هیچ وقت از داشتن من احساس غرور و سربلندی نکردی ولی با من مثل بقیه رفتار کردی.

کلی تو سینم خون جمع شد تا بالاخره این لخته ها بیرون ریخت آخه بیشتر حرفهای من جای کلمه          اشک می شن .............

بابا من از خودکشی شرمندم چون دلتو شکستم٬ چون احساس کردی که عمری به من ظلم میکردی ولی ....... ولی تو به من بد نکردی . من برای نفس کارم در قفس نشدم ٬ آه جگرسوزت منو اسیر کرد. کاش می تونستم اشکهامو برات مجازی کنم ...... افسوس

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 2:44  توسط علی پورصادقیان  |