تبليغاتX
کوچه پشتی
این خراب شده تعطیل شد .

 

يك عدد تاكسي در شهر قم در حال حركت بوده و سه نفر از بچه هاي ما داخل تاكسي به اين شكل كه دوتا عقب و يكي جلو نشسته بودن .همينطور كه اين دوستان خوشحال در كمال عطوفت به تردد ادامه داده ، لبخند بر لب داشته و از باسن مباركشان نقل و نبات به اطراف مي پاچانده اند(!) به ناگه پيرمردي بي دين و به غايت بي شرم طي حركت منحصر به فردي جلوي تاكسي پريده و با مشت رو كاپوت مي كوبد از براي متوقف نمودن وسيله مذكور كه البته موفق هم مي شود سپس اين انسان خوك نما در كمك راننده را باز نموده و در حاليكه عقب ماشين جا داشته سعي مي كند به زور براي نشيمنگاه خود درست بغل دوست ما جا باز كند .

 

متصور شويد اين عنصر معلوم الحال را در حاليكه بسان گاو اسپانيايي هوا را با فشار از مجراي بيني خارج مي كند و سعي دارد هر طور شده پيش دوست عزيزمان بنشيند حتي به قيمت اينكه يك لپ باسنشان لاي در بماند.

 

بنده خدا دوست ما هم كه علاوه بر خيس نمودن خود ، صد لعن و نفرين نثار باعث و باني سفر كوتاه مدتش به قم كرد و چنگ به آستان حق تعالي انداخت كه پروردگارا ما از براي بيزينس اينوري آمده ايم و اگر هم از براي حفظ جان و آبرو ناچار به خودفروشي آنهم از نوع رايگانش شديم بر ما نديده بگير.

 

در همين كش و قوس آقا راننده كه با تعجب به صحنه فوق چشم دوخته اند متوجه مي شوند تا سوراخ شدن داشبورد اتومبيلش توسط مته پيرمرد زماني نمانده و اگر دير بجنبد و اين پير به مراد دل خويش برسد آنوقت بايد نوك مردانگي بنده خدا را از جلوپنجره ماشين بيرون بكشد.

 

خلاصه دخالت به موقع راننده و نظر خاصه نظرشدگان موجب رهايي دوستمان شده و به خير گذشت.

راوي شيعه سيزده امامي بوده است!!!

 

...............................................................................................

...........................................................................................................

آتش بزن سیگارهایت را در گلویم

زنده می مانم...

تف کن مردانگیت را توی صورتم

از نجاست پس نمی زنم...

من هر شب ۳ بار خودم را آب می کشم

با .......

کر نیست اما کفایت می کند

هیچ رکعت نماز صبح را

کفایت می کند

هیچ را...

نماز را...

صبح را...

اصلا بیا ما هم کفایت کنیم

من تو را کفایت می کنم

تو من را کفایت کن

من کفایت تو را می کنم

تو کفایت من را بکن

خوب کفایت کردنی است

همیشه ی خدا کفایت کردنی بوده ...

ربطی  هم به نامرد بودن تو

 یا باکره بودن من ندارد

می بینی رفیق ؟

من حالم خوب است

فقط کمی فاحشه شده ام

کمی پرده ... پرده ...

پرده ها را بکش

وقتی آتش می زنی سیگارت را در گلویم

....

شعر زیبای بالا کار من نیست مال مریم(بانوی درد) بوده و توسط بنده سرقت شده!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 14:25  توسط علی پورصادقیان  | 
میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی؟

................................................................................................

یک سوزش کوچک بی ارزش ٬ یک تشر ناچیز ٬ ارمغان تیزی نیشتر زندگی بر تن سرد و بی روح من شد. قرار نبود اینگونه بنویسم ولی همان تیزی نیشتر مرا کمی به خودم نزدیک کرد و گذشت تا ....................................................... اینکه باز علی به خود بازگشت و باز بی خوابی شبانه و ................... خلوت من .

دوستی عزیز دارم که مدتی است می گرید و درد دارد و علت نمی داند (یا نمی داند و یا من نباید بدانم) به هر حال چند صباحی فکر ذکرمان از خودمان فاصله گرفته بود و این برای ما بسیار دلنشین بود تا سوزش نیشتر را بر پیکرمان احساس کردیم و دردهای قدیممان جملگی به احوالپرسی آمدند. 

....................................................................................

این بار تکلیف نمی دانم و در حال حاضر جرات ندارم(خاطرات شومی یادگار مانده برایم) که چون دفعه قبل میانبری به خدا بزنم. این بلاتکلیفی من یعنی دل به ماندن ندارم و از طرفی پا به رفتن.

یاد حسین افتادم. سه چهار روز تفاوت سن داشتیم و او اینک سالها از من جلوتر است چون آرام و بی درد زیر تلی خاک خفته (حدود یکسال و نیم پیش تصادف کرد)

..............................................................................................................

پی نوشت: همین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 2:33  توسط علی پورصادقیان 

 

دبيرکل حزب کمونیست شوروی در کنگره بیستم لب به انتقاد از ژنرالیسم استالين گشود و در حالی که کس در تالار پولیتبرو نفس نمی کشید تا توانست از آن متوفا بد گفت و گفت تا صدائی آمد. یکی از جمع پرسید آن موقع تو خودت کجا بودی؟ مقصودش این بود که چرا در وقتی زنده بود نگفتی. خروشچف ندا در داد که کی بود. صدائی از سالن نیامد. دوباره پرسید چه کسی بود گفت من کجا بودم. هیچ کس دستی بلند نکرد. سه باره هم جوابی نگرفت آن گاه گفت همان جائی که الان شما هستی .

خواستم یه چیزی برای دانشجوهای زندانی بنویسم. اون هم سن و سالهامون که الان بخاطر عقایدشون بهترین دوران زندگیشون رو تو بدترین مکان ممکن سپری می کنن. ولی چیزی آنچنان به ذهنم نیامد چون پاراگراف اول. ما همه حکم مردم سالن رو داریم . می خوام بگم اونجایی که باید از حرفمون و حقمون دفاع کنیم لال می نشینیم و نان به نرخ روز می خوریم. اونها اینجوری نبودن . قبول داری؟

به هر شکل ۲راه بر ما عیان است که فقط یکی قابل بیان می باشد و آن هم اینکه همه دعا کنیم که این دانشجونماها(!) به آغوش خانواده برگردن. راه فضایی دیگری هم می ماند که چون ما ایرانی هستیم دور از ذهن و احمقانه می نماید.

پ.ن: در راستای اینکه ما نتنها ناموس کسی نیستیم بلکه خار و مادر هم نیستیم و مزاحمت اینگونه نصیبمان نمی شود و با توجه به درخواست های مکرر شما ملت همیشه در صحنه اسم مستعار مسنجرگانه خود را در پائین گذاشتیم تا همتان استفاده نموده و مرا مورد عنایت روزافزون خود ....................صلوات

confess_4_me

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 1:21  توسط علی پورصادقیان  |