خدمت عزیزان زحمتکش و بلند پایه عزیز دز سازمان محیط زیست سلام
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات و هرگونه حرکت که از شما سر می زند به درگاه باریتعالی امیدوارم عرایض نگاشته این بنده خدا را قبل از راهنمایی به سمت شومینه مطالعه فرمائید .
دوستان در این خطه پر گهر ٬ در این گهواره فرهنگ و ادب ٬ در این کشور چهار فصل شایسته نیست نعمات خدا اینگونه فاکنما (توضیح این کلمه بی تربیتی می باشد)شوند! انصاف نیست ما انقدر به خود بپردازیم ........ آخر حیوانات دیگر هم آفریده های خدا بوده و هستند و خدا را هیچ این تبعیض خوش نیاید و هرلحظه ما را بیم سوسک شدن در دل می باشد.
چه نژادهای اصیلی که به خاطر تعلل از دست ما رفتند و امروزه ما فقط نامشان را شنیده ایم. پنگوئن های کویری ٬ همجنس بازان دوپا (که احمدی نژاد خبر انقراضشون رو داد و ما را از جهل مرکب بیرون کشید) ٬ ادرارماهی و گوسپند از این دسته اند . ولی هنوز توان نجات دادن برخی گونه ها و نژادها را داریم که مهمترینشان سیمرغ اصیل ایرانی است.
سیمرغ یک پرنده افسانه ای نیست ............. من گزارشی موثق از رد بودار حضور این جانور خدمت شما ارائه می دهم پس قبول کنید. بنده به همراه یکی از دوستان هنری خود و یک عدد ناموس مردم رفتیم سینما. یادم نیست چه فیلمی بود(چون هنری بود چیزی هم دستگیرم نشد) ولی خوب یادمه اون لحظه رو که از سینما خارج شدیم و هنوز چند قدمی دورتر نشده بودیم که یک قلاده سیمرغ اصیل ایرانی که یحتمل مسهل نیز بود اقدام به تخلیه فیزیکی خود در فضایی کاملاْ عرفانی برفراز کلان شهر تهران حوالی خیابان انقلاب .......... محل دقیق ترش تحقیقاْ می شه رو سر اینجانب نمود .
بنده در لحظه بسیار مشعوف و مسرور گشتم ........ چون من طرفدار محیط زیست و مشتقاتش هستم ولی همراهانم حال بدی داشتن ......
درد شکم ٬ اسپاسم شدید عضلات صورت ٬ جاری شدن اشک ٬ عدم حقظ تعادل .......... و خلاصه تمام عوارض خندیدن وحشیانه . ناموس مردم هم که بحمداله بوسیله جیغ همراه با قهقهه اطلاع رسانی نمود و ملت همیشه در صحنه را از این رویداد میمون و مبارک مطلع ساخت.
حجم فضولات تخلیه شده نشان از بقای سیمرغ می داد .بلاشک روده هیچ گونه ای از پرندگان از چنین گنجایشی برخوردار نیست .
دراین مقال ارائه ۲ راهکار از جانب من و پیگیری شما عزیزان در تحقق این هدف راهگشا خواهد بود :
۱- تغذیه سیمرغها با مرگ موش مخصوص شهرداری جهت تقویت بنیه جسمی و زیرشکم (فرمول یادشده در مورد موشها بسیار موفق موثر بوده)
۲- ترویج فرهنگ اصیل ایرانی و جلوگیری از بی بند و باری و فحشا در سیمرغها (این روش هم که در مملکت خودمان بسیار جواب داده و .............. دهان منتقدان را سریس نموده)
با تشکر فراوان
دارکوب
درست نمی دونم انتظار چی رو می کشم ٬ فقط از وقتی یه ذره شرایطو درک کردم دونستم که اگه خدایی اون بالا باشه که می دونم هست و منو فرستاده وسط این چاه کثافت خودشم یه جورایی طناب میندازه برام.
روزهای یکرنگ من می گذرن و من لذت بخش ترین دقایقم رو نیمه های شب می گذرونم. نیمه های شب که بقیه خوابن برم تو ایوان کوچک بشینم و در حالی که اورکت قدیمی نخ نمایی تنمه و دارم مثل سگ می لرزم یک نخ سیگار در سکوت و سرما بکشم.
توی اون سکوت لذت بخش خیره می شم به آتش سیگار و ............ یه بی فکری مطلق یا یه مدیتیشن کوتاه زیر نور ماه وسط هاله دود. حیف که این اورکت پیر من یارای مقابله با همین سرمای اندک رو هم نداره و کم میاره ٬ بعد من بدبخت باید جورشو بکشم و ظالمانه٬ تند تند به باقیمانده سیگارم پک بزنم.
این خوشیهای زودگذر قدرت لاپوشونی ندارن٬ من هنوز منتظرم برای یه نقطه عطف و خب چاره ای هم ندارم. خیلی زور داره بخوای فکر کنی روز موعودی که انتظارشو می کشی رو باید بین سررسیدهای قدیمی دنبالش بگردی. پیداشم که بکنی دیگه به دردت نمی خوره. کدوم احمقی گفته ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست.
سخته احساس کنی که امید تو هرچی که بوده یا هرکی که بوده عمری دورت می چرخیده و تو هم مثل من خیره بودی به آتش سیگارت.
معمولاْ آدم روز تولدش تا حد زیادی به یاد موندنی و شیرین می شه ٬البته آدم(!) نه بنده که ساعت ۱۱ شب که sms پونه اشجع رو دیدم تازه یادم افتاد تولدم بوده ![]()
ولی یه چیزایی این موقع ها آدمو اذیت می کنه٬ مثل اینکه بخوای فکر سالی که گذشت رو بکنی که چندتا فیل هوا کردی یا برعکس ببینی چی کارا کردی که حاظر بودی به دیار باقی می شتافتی ولی اون گوه رو نمی خوردی.
من نه فیل هوا کردم نه از اعمالم پشیمونم چون فقط و فقط به لحظه ای که دارم خرابش می کنم اهمیت می دم٬ لحظه برای من همه چیزه . بعضی از دقایقم خیلی بد بودن یا شاید دلپذیر و جذاب ولی خب الان دیگه از دسترس من دور شدن و به همین دلیل از اعتبار ساقط .
لحظه های زشت و کریه همراه ما و دور از ما . این خاطرات بد لحظه های بد که تو ذهن ما ول می چرخن وقتی که زنده بودن به اندازه کافی بهمون زخم زدن و اذیتمون کردن دیگه یدک کشیدنشون اشتباهه و خود آزاری.
الان از سال گذشته پشیمون نیستم حتی از بدترین ثانیه هاش........ جز ۳۰ ثانیه.
وقتی ۱۲/۱۱/۸۵ ساعت۱۱ شب (بعد ۲۰ ساعت) رو تخت بیمارستان برای ۵ دقیقه به هوش اومدم یه صحنه زخمی شد روی دل من و هنوز ازش خون می ره. دوستامو دیدم که نگران بالای سرم ایستادن ٬ دوستای قدیمی و جدید(مثل محمدرضا یزدان پناه که ۱۰ روزم از آشنائیمون نمی گذشت) و اهل خانه که آروم هق هق می کردن مبادا فرشته مرگ یادش بیاد که یکی اینور جامونده. همه اینا به کنار .
تو همون حال که مزه قیر ته حلقم حس می کردم چشم به بابام افتاد که گوشه ای ایستاده٬ خسته و شرمسار از بلایی که پسر اولش (من) سر خودش آورده. بغضی گلوش رو گرفته بود داشت خفش می کرد ولی چشمهاش فریاد می زدن........... بابام شکسته شده بود . یه دنیا حرف داشت که بزنه ولی آهسته غصه رو فریاد می کرد .
به چشمهای بابا زل زدم٬ منگی و نشئگی قرصها اجازه هر کاری رو ازم گرفته بودن٬ می خواستم گریه کنم از اینکه خدا هم منو دیپورت کرده بود و الان یکی از بنده های زحمتکش و دوست داشتنیش داشت با چشمهاش تیکه تیکم می کرد.
بابا تو در کرده من بی تقصیر و بی تاثیر بودی....... صدامو می شنوی بابا.
بابا من تحمل دنیا رو نداشتم ٬علت اینکه می خواستم از پیشتون برم همین بود. با وجود اینکه هیچ وقت از داشتن من احساس غرور و سربلندی نکردی ولی با من مثل بقیه رفتار کردی.
کلی تو سینم خون جمع شد تا بالاخره این لخته ها بیرون ریخت آخه بیشتر حرفهای من جای کلمه اشک می شن .............
بابا من از خودکشی شرمندم چون دلتو شکستم٬ چون احساس کردی که عمری به من ظلم میکردی ولی ....... ولی تو به من بد نکردی . من برای نفس کارم در قفس نشدم ٬ آه جگرسوزت منو اسیر کرد. کاش می تونستم اشکهامو برات مجازی کنم ...... افسوس
***********
دوستی ناآشنا کامنت خصوصی گذاشته بودند که فلانی تو قدری دپرس هستی و پرخاش گریهای مداومت هم به علت اینه که عینک بدبینی به چشم زدی.......... اینا رو از قالب وبلاگت فهمیدم!!!
جوابیه(انتقامیه) دارکوب: خانوم شیما ....... بنده هم با مراجعت به وبلاگ شما و مشاهده آن همه قلب تیرخورده و شمع بلافاصله متوجه ۲ نکته ریز شدم که در راستای خدمت رسانی دوستانه و مغرضانه عارض می شوم :
۱- شما به تازگی قربانی جفای یار بی وفا شده ای و تا پاسی از شب را اختصاص می دهی به دعای خیر برای خواهر و مادر آن از خدا بی خبر... اینو از شکلکهای وبلاگت دریافتم.
۲- رنگ صورتی مایل به جیغ وبلاگ شما معده مرا به کار انداخت و سپس طی ساعتها کش و قوس فراوان و رفت و آمد در مسیر اتاق به توالت به ناگه دریافتم که شما برای قابل تحمل کردن دک و پوز نه چندان متناسب و جمع و جورتان دست به دامن لوازم آرایشی مرغوب در حد خودکشی شده ای ولی با این وجود به گفته آگاهان زهی خیال باطل......!
لعنت به این بخت و اقبال٬ تو این گیر و دار و بدبختی همینو کم داشتم .
از آخرین باری که دیدمش هیچ فرقی نکرده٬ حتی نتونسته یه صورت درست و حسابی واسه خودش دست و پا کنه . هنوز هم بدترین جای ممکن گیرم میاره. ازش بدم میاد البته نه به اون اندازه که ازش می ترسم . اولین باری که دیدمش توی خونه اجاره ایمون تو میدون شهدا بود که دیدم وسط حال ایستاده بود با قدی فوق العاده کشیده و دست و پای بلند . اون موقع ۷ سالم بود.
خدایا اینو بکش گناهش هرچی هست پای من!
هنوز همون شکلیه باور نمی کنم که تغییر نکرده باشه چقدر کدر به نظر میاد البته نه به اندازه کافی !
میاد جلو دستمو می گیره قلبم داره از سینم میزنه بیرون ٬ نفسم به زور خارج میشه ٬ ریه هام پر شده از هوا ولی نمی تونم خالی شون کنم به نظرم دارم میمیرم!
ازش می ترسم٬ با تمام وجود ازش می ترسم. چرا برگشته؟! نمی تونم حرف بزنم . با تمام وجود فریاد می کشم ولی حتی خودم صدام رو نمی شنوم ..... کمک
گریه می کنم . اشکهام بدون نوبت روی گونم سرازیر می شن . قطره های عرق روی بدن داغم زیاد عمر نمی کنن . کاری نمی کنه فقط دستمو گرفته ولی من نمی خوام پیش من باشه ..... جیغ می کشم ٬گریه می کنم٬ تو گوشم صدای مردم رو می شنوم که دارن صحبت می کنن خیلی عادی. من روزی ۲ تا پرانول ۴۰ می خورم تا قلبم نرمال بزنه ولی اگه باز این بخواد بیاد تو زندگیم که دیگه قرص جوابگوی درد من نیست.
می خوام دستمو از دستش بیرون بکشم ٬نمی تونم یعنی نمی شه .... نمی خوام ٬ نمی تونم ٬ می خوام ولی نمی شه چون نمی تونم . لعنت به تو به خاطر اینکه پیش منی.
من کابوس می بینم و ترسم اینه که وسط کابوس بمیرم.
درست نمی دونم چی باید خطابت کنم ...به نظرم خدا جون بد نباشه!!!
می دونم خیلی وقته که درست و حسابی باهم حرف نزدیم شاید چیزی در حدود تمام عمر من و هر وقت هم که حرفی بینمون بوده شکوه و گلایه ای بوده از طرف من در حالی که داشتم نعمتهایی که بهم دادی رو به گوه می کشیدم.
بر من و تو مستور نیست که من به دلایلی تو این دنیا (در حالت عادی) هیچ ازت نخواستم .
خدا یادته یه بار به من یه گلیم دادی (درست مناسبتش یادم نیست) و گفتی علی تو میتونی این رو بشینی و تو حال خودت باشی........ بابت اون هدیه حالا ازت تشکر می کنم ولی.......
ولی خدا جون یه مشکلی هست که بد نیست تو هم تو جریان باشی.
این بنده هات انقدر با کفشهای کثیف و گلی از رو گلیم من رد شدن که الان اون یادگاری قشنگت عین یه پادری زشت و مندرس شده که نشانی از ظاهر اصلی و اصیلش براش نمونده.......حیف.
شاید من گلیمم رو بدجایی پهن کردم؟!!! یعنی سر راه بقیه بوده؟! آخه اینجا که بیابونی بود واسه خودش.
لعنت به این زنجیرهای نسبی و سببی که به عناوین مختلف به دست و پای ما زده شدن و علت تامه ای هستن برای برخی توهین ها یا دخالت و پرده دریها ........... و یا رد شدن از رو گلیم من.
خلاصه سرت رو درد نیارم.......... خراب شده اون حریم.... داری یه گلیم دیگه برام بفرستی؟؟![]()