یادته زمستون مدرسه هامونو می پیچوندیم و می رفتیم ولگردی ... انقدر بارون می اومد که جوبها سرریز می شدن و ما از بالا و پایین خیس می شدیم . پشت ویترین شیک مغازه های اعیونی اونورا در کمال پررویی با جیبهای گرسنه سر انتخاب جنس دعوامون می شد...
دعواهامون که حتماْ یادته... چنگ زدنهات به صورتم و بعد گریه و عذر خواهی و ...... خب دوباره چنگ می زدی........
هنوز نفس گرمت رو تو صورتم حس می کنم و یه فکر کهنه قدیمی پس کلم وول می خوره. اگه این پنجره رو با میله محصور نمی کردن ... اگه در این اتاق از بیرون قفل نبود .... اگه انقدر آرامبخش نخورده بودم که بتونم بدوم............. خیلی دلم برات تنگ شده .
ولی شرط رهایی من از اینجا شده فراموش کردن تو . بس که نبودی و نیستی بقیه قکر می کنن دیوونه شدم.... نه درستش اینه که بگم بقیه فهمیدن دیوونه شدم .
ای کاش بقیه هم می تونستن حظورتو حس کنن یا ببیننت..... ای کاش ....... وجود داشتی.
احساسی نسبت بهت ندارم چون بس که این زبان الکن من در ابراز احساسم کاهلی کرد دیگه جز حس خفگی هیچ نمی فهمم. دنیایی کلمه در سینه ام زنده به کور شدن...
من خسته از گذر زمان و گریان از پوسیدن دقایق فقط نظاره گر رقص توام در میان دسته گرگها ... جای گله نمانده چون تن فرتوط من هرگز یارای مقابله با این قماش رو نداشته و نداره . خب آخه هرچی باشه دنیا مال اوناست.
تو هنوز پیش منی .... درچشم من نگاه می کنی و لبخند می زنی و من در دل خون به شیشه می کنم و با نمام وجود فریاد می زنم ........... ای کاش می شنیدی.
حس می کنم قالی مشکی و کوچک پا خورده ای هستم که روی پارکت شیک تالاری بزرگ به جا مانده ................... چه نوستالژی کوتاه و مزحکی!
ما دوستی داریم که خب جایز نیست اسمش گفته شه(محمدرضا ملقب به الی) و این بنده خدا انسانی رئوف .. خوش قلب .. با وفا .. با معرفت ................ بی ریخت و صد البته کودنه! و در مقاطع زمانی و مناطقی ایشان بسیار موجود خشن و خطرناکی بوده و خیلی هم جذبه داشته و..... خلاصه که در نبود ما ایشان عیناْ مایک تایسون اند و لاغیر.
ولی این قدرت لایزال هم در این جامعه مسموم دوام نیاورده و دستخوش حوادث گردید .(به زبون ما می شه خفتش کردن!)
ماجرا ازاین قراره که شبی در گرگ و میش کوچه پس کوچه های کرج تبهکاری خشن و بی رحم(خوانده شود طفلی خردسال) و بسیار درشت اندام (گویا قد این طفل تا ناف الی بوده) و بسیار درنده خو (به گفته الی سارق به قدری عصبانی بوده که از دماغش خون سبز جاری بوده!) و عیضاْ تا بن دندان مسلح (البته اگر مداد نوکی یک سلاح سرد قلمداد شود) راه را بر تایسون ما سد کرده و در حالی که با مداد نوکی مذکور به شکم تایسون فشار می آورده گفته : گوشی رو رد کن بیاد نعلتی(چیه مگه خودت بچه بودی همه کلمه ها رو درست می گفتی؟!)
خلاصه که این از خدا بی خبر پس از گرفتن گوشی با یک سه چرخه زرد رنگ از محل متواری شده . این شرور را معرفی و از مزایای غیر اخلاقی که الی برای یابنده در نظر گرفته بهره مند شوید.
با تشکر دارکوب![]()
عشق دروغ نیست... چیز وحشت آوری نیست... چرنده گفتن این حرف که عشق دلهره آوره...
اتفاقاْ قشنگه و قشنگ غرقت می کنه!
دخترها انسانهای تمام عیاری هستند یعنی کاملاْ دور از انسانیت و ارتباط با اونها چیزی نیست جز یه اصطکاک بلند مدت که نتیجش از دست دادن روحته...