مقوله نمایشگاه کتاب هم که متاسفانه کاملاْ در این مقال می گنجد و چاره ای نیست که متغیر وابسته ای باشد در دامنه زیر صفر ! به سیاق سالهای پیش مصلی به لطف حظور گرم جماعت عالم و اهل کتاب تبدیل شده به یک سطل آشغال بزرگ و عندالزوم بر همگان واجب می باشد که نظافتچی عزیز را نوکر پدر خود محسوب نموده٬ هر بازمانده ای که دارند (از قوطی رانی گرفته تا پوشک دست دوم نوزاد) در محلی که صلاح دانستند رها سازند.
و اما جوانان همیشه در صحنه این بار نیز پشت سردمداران عرصه ملی را خالی نکرده و با حضور در نمایشگاه به طور گسترده و در عین حال با عزم راسخ خود مشت محکم کوبیدند به بیضه استعمار جهانخوار ! ولی باز هم به علت برخی کارشکنی عناصر معلوم الحال داخلی این بندگان خدا راه غرفه را گم نموده و اهم وقت خود را روی چمن و نیمکت در حال مزاحمت نوامیس می گذرانند.
باز هم گشت ارشاد!!
در این میان که بنده مغموم و شکست خورده پس از کند و کاو بسیار هیچ کدام از کتابهایی که میخواستم را نیافتام یک کودک حجیم الجثه که همراه بنده می باشد هوس سیب زمینی با لیمو ترش تازه می نماید و گریان که اگر به مراد دل نرسد کون بچه اش سیاه می شود.
ـ پدر و مادرت کجان؟
ـ خاله ام بزرگم کرده .
ـ مرگ بر این خاله. فوراً تیر بارون . پدر و مادرت چه غلطی می کردن؟
ـ دوستم نداشتن ولم کردن.
ـ چرا ؟
ـ خوب دیگه ، آخه می دونین، بعضی وقتها که پدر و مادر میونشون شکرابه، به بچشون که نگاه می کنن یادشون میاد که یکروزی با هم خوابیدن!
خداحافظ گاری کوپر .................................. رومن گاری
شاید روی آفرینش من
شاید رو خلق تو
شاید ما
.....................................................
از نظر ایدئولوژیکی و فقط ایدئولوژیکی وابستگی یک مقوله خطرناک و به غایت مضر برای ساده و در عین حال شاد زیستن محسوب میشه. عواطف و علائق باید توسط خودمان سرکوب شوند. وگر نه توسط قدرت برتر هر رابطه ای پایمال میشن.
زیر پای من
زیر پای تو
یا شاید زیر پای ما
......................................................................
اکثر انتظارات و توقعات بشری در مورد دیگر همنوعان بیش از حد مجازه. نمیشه برای تو زرد در اومدن دیگران حد و مرز و زمان و مکانی قائل بود . البته انصافاْ من و تو هم از قماش دیگرانیم.
من تو زرد هستم
تو تو زرد زاده شدی
ما تو زردیم (و به این داشته خود میبالیم)
......................................................
همیشه یکی هست که سیبلی باشه برای لعن و نفرین . چون تو رو نمی فهمه یا نمی خواد بفمه یا جایی که نباید می فهمه . خلاصه نفرین و فهم و شعور روزگاری یک قطعه پسمانده گاو بودن که چرخ گاری بینشون جدایی انداخته.
لعنت به من
لعنت به تو
لعنت به ما
به شخصه هر احساسي دارم جز پشيماني .
اشتباه نكن
ناراحت هستم ولي پشيمان .............................. نه .
اصولاً اغلب تصميماتي كه در مدت زماني كمتر از يك دقيقه اتخاذ مي كنم با شكست روبرو مي شن و يه جورايي با هيچ عقل سليمي جور در نميان ولي خب بايد انصاف داشت باشي و قبول كني كه آدم براي فرار از موقعيتهايي كه اذيتش مي كنن به هر عمل احمقانه اي دست مي زنه.
تصميماتي كه با عضوي ديگر گرفته مي شوند.
متاسفانه يه جورايي خودم رو در مقامي قرار دادم كه نمي تونم از جفاي يار بي وفاي نفهم بنالم و براي خنك شدن جگر فحش هاي ناجور بكشم به اول و آخر محبوب دورافتاده عزيزم. از آن پدربزرگ رنجورش كه بي خبر و ناتوان با همت روزافزون و پشتكار مثال زدني در گور مشغولند به امر خطير پوسيدن بگير تا آن آريو كوچولوي شهوتران كه هنوز مميز نشده آنجايش مي سوزد.
بالطبع به طرف مقابل كاملاً حق ميدم كه بخواد دايره واژگان ركيك خود رو نثار بنده كنه.
بايد اعتراف كنم كه اين بار از كرده خود ضربه روحي بدي خوردم و هنوز به وضوح نمي تونم علتي براي كارم پيدا كنم و ناچارم به سياق فيلمهاي هندي و ايراني و نقش اول هميشه بامرام و احمق صفت اين قبيل فيلمها بگم كه فكر همه چيز رو كرده بودم و در حاليكه كوهي از دليل قانع كننده را عارض نشدم و براي خودم نگاه داشتم زير باران به سمت انتهاي خيابان حركت كنم.
چه بايد كرد.
حيف كه نه دليل درستي وجود داره و نه باران و خياباني . ماجرا تقريباً از دوتا sms تجاوز نمي كنه.
در كل احساس بدي بود.
اگه بشه گفت كه احساسي در كار بود.
1- اگر تو يكي از قبيله هاي افريقايي دنيا اومده بودي ، الان در حاليكه يه حلقه به شعاع 15 سانت از دماغ مباركت رد شده بود و عورت ختنه نشدت رو با برگ درخت بومباتا(!) از نظر نامحرم حفظ كرده بودي و عربده زنان با نيزه در تعقيب يك ميمون كون قرمز بودي كه شام شب داشته باشي هيچ مي فهميدي دين چيه؟ يا اگر دور از جون متولد يكي از كشورهاي جهان اول اروپايي بودي و الان تو ديسكو راني غير اسلامي به دست بسان فنر مي پريدي و ............................؟
2- چرا زبان فارسي شيرينه يا نافذه و هزار لقب مزخرف ديگه رو يدك ميكشه؟
دليل جز اينه كه من يا تو به اين زبان حرف مي زنيم. اگر از دسته هاي بالا بودي باز هم زبان فارسي با
هزار مدل لهجه آشغال تر از خودش برات اهميت داشت؟
جز اينه كه فقط و فقط به علت اينكه فارسي زبان مادري ماست برامون مهمه ؟ وگرنه الحق زبان مشترك برادران افغان و يه مشت كشور كه به زور از حالت شهر بودن خارج شدن و از كمترين استقلال بي بهره اند مثل داغي مي مونه كه اشتباهي بين گله گاوها به ماتحت اسب بدبختي بچسبونن .
3- اگر فقط ما يه جاي ديگه تو دنيا چشم باز كرده بوديم همه چي فرق مي كرد. مثلاً اگر بخواي منصف باشي خيلي بعيد بود كه من نوعي الان مسلسل به دست داشتم زن و بچه فلسطيني رو عين برگ ميريختم زمين و به خودم افتخار مي كردم به دين و تحقق دستيابي به سرزمين موعود كمك مي كنم؟
4- چقدر محتمل بود كه تو در يك خانواده بودایی متولد ميشدي و حالا از بودایی بودن خودت شرمسار بودي و در جستجوي راه درست زندگي و حقيقت (هرچي كه باشه) دور خودت مي چرخيدي تا به اصطلاح رستگار شي؟
........................................
.............................................
.....................................................
............................................................
منصفانه بايد گفت كه خيلي از داشته هامون كه بهشون ميباليم ..................................
اوايل كه اخبار نامه نگاريهاي رئيس جمهور محبوبمان را مي شنيدم به اشتباه چنين تصور مي كردم كه ايشان احمق بوده اند و قصد موعظه ديگران را دارند ولي به تازگي بر ما روشن گرديد كه اين قبيل نامه ها فقط و فقط براي مرحم گذاري بر كان سوزي هاي متعدد خودمان و يا در مواردي هتك حرمت مخاطب از براي القاي همين حس (همان كان سوزي) به انوريها نگاشته مي شوند و به علت فقدان مهارت، نگارنده راه به جايي نمي برد.
با توجه به تخصص اين حقير در حمله جنسي به ناحيه مغز و اعصاب مخاطبين و نيز دلسوز بودنمان براي اين مرز و بوم ،تصميم بر اين شد كه من نيز چند نامه به چند عنصر اجنبي كه در تاريخ معاصر بر اعصابمان فضولات ريخته اند بنويسم . باشد كه يادگاري شود از براي اميرعلي دلبندم بلكه بخواند و بفهمد كه برخلاف شايعات هيچ كجاي پدرش خل نبوده!
در ادامه ليست سياهي نيز تهيه شد كه اولين نفر در اين ليست آن يورگن كليزمن حرام لقمه مي باشد كه در جام جهاني با وجود آن قاليچه ارزشمندي كه گرفت آنچنان حيوان صفتمندانه عمل نمود و نتنها به تيم ما گل زد بلكه نزديك بشاشد به دروازمان(چه بسا شاشيده باشد و صدا و سيما سانسور نموده و ما به جاي آنجاي كليزمن تصويراليوركان را به صورت چندباره ملاحظه كرديم قافل از اينكه آنسوي دنيا ميشاشند به عرق مليمان كه همان دروازه باشد.)
با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت برادر ارجمندمان يورگن كليزمن(كاپيتان و مهاجم سابق تيم ملي آلمان جهانخوار!)
با آرزوي قبولي روزافزون طاعات و عبادات جنابعالي و آن والده مجهول الحالتان نكاتي چند كه از مدتها پيش سر دل بنده و تني چند از همراهان و هموطنان علاف تر از خودم مانده بود را بدينوسيله حضورتان عارض مي شوم. اميد است هر چه زودتر از گوهي كه خوردي نادم شده و به طريقي اظهار پشيماني نمايي از اين اشتباه قديمي خود را كه موجبات كون سوزي ملتي را فراهم نمود.
پدرسگ ياد داري آن بازي ايران و آلمان را در جام جهاني فلان سال در فلان كشور؟!
الحق بنده هنگامي كه به انسانهاي دون مرتبه اي چون تو مي نگرم غرق در اين پندار مي شوم كه چرا سگ اشرف مخلوقات نشده ؟
ياد داري آن سيني و قاليچه و يه جعبه گز اصل برادران سوهانكي را ؟ همان هدايايي كه كاپيتان تيم ما اول بازي تقديم تو نمك نشناس بي شرف كرد كه بنده مطمئن هستم اگر به آن اليور كان داده مي شد اجازه مي داد خاكپور هم در آن بازي هتريك كند ولي تو نتنها رعايت نكردي بلكه پرده دري نيز نمودي!
درد من اينست كه يورگن جان حالا بگيريم كه تو يك گلزن ذاتي هستي و يك لحظه بي اختيار آن توپ را فرستادي وسط دروازه ما ولي آخر آن شادماني بعد از گلت چه بود ؟
مي خواستي تور ما را جر بدهي؟ چنان به تور آويزان بودي كه بنده لحظه اي گمان نمودم شما قبل از بازي والده محترمتان را همراه عابدزاده بي حيا در پارك يا سينمايي ملاحظه نمودي. آنچنان عربده شادماني سر ميدادي كه گويا خنجر به عورت فيل فرو نموده اي؟
برادر پريدن روي سر مدافعان ايران كه همديگر را يارگيري كرده بودند و وارد كردن توپ به دروازه آن عابدزاده كه بجاي گلري بصورت بندري اجراي حركات موزون مي كرد كه اينگونه خوشحالي و عربده كشي نداشت. صد البت بعيد نيست تو خدانشناس شرب خمر كرده بودي والا كه اگر من جاي پدرت بودم و اين رفتار عادي جنابعالي در منزل بود با كمك خرج دولت هم كه شده در يك بيمارستان رواني معتبر بستري مي كردمت كه درمان شوي و يا با زنجير به پاي مجسمه عيسي مسيح مي بستمت كه يا شفا بگيري يا بميري!
چطور بعد از از بازي آن راحت الحلقوم اعلا از گلويت پايين رفت؟ چطور توانستي استكان چايت را روي آن سيني بگذاري و در آخر چگونه به آن فرش اصيل مي نگري و پشيمان نيستي ؟ با آن بازي كه كردي تمام اين هدايا از شير سگ برايت حروم تر شد .
همين امتحانات دنيوي است كه پرده از آن نان حرامي كه پدرت سر سفرتان گذاشت بر ميدارد. اميدوارم از هيچ كدام از آن هدايا خير نديده باشي يورگن جان.
در آخر فقط مي گويم كه بد كردي وحتم بدان يك جايي يك حرام لقمه تر از خودت چنين بلايي را سرت مياورد. ديگر بيش از اين سرت را درد نمي آورم ٬روي مادر بچه ها را ببوس .
قربانت داركوب

پی نوشت۱: مشکلی جسمی من چیز حادی نیست فقط چون در خونی که ازم دفع میشه گلبول سفید هست یه مقدار قضیه مهم شده.
پی نوشت۲: از نظرنازکی (انسان فهمیده٬ باشعور و دانا) پرسیدند از وردپرس آشغال تر دیده ای؟ نظر نازک نگاهی عاقل اندر الاغ نمود٬ خندید و رفت.
باتشکر ......................... من
پی نوشت: پلیز هلپ می!!
يك عدد تاكسي در شهر قم در حال حركت بوده و سه نفر از بچه هاي ما داخل تاكسي به اين شكل كه دوتا عقب و يكي جلو نشسته بودن .همينطور كه اين دوستان خوشحال در كمال عطوفت به تردد ادامه داده ، لبخند بر لب داشته و از باسن مباركشان نقل و نبات به اطراف مي پاچانده اند(!) به ناگه پيرمردي بي دين و به غايت بي شرم طي حركت منحصر به فردي جلوي تاكسي پريده و با مشت رو كاپوت مي كوبد از براي متوقف نمودن وسيله مذكور كه البته موفق هم مي شود سپس اين انسان خوك نما در كمك راننده را باز نموده و در حاليكه عقب ماشين جا داشته سعي مي كند به زور براي نشيمنگاه خود درست بغل دوست ما جا باز كند .
متصور شويد اين عنصر معلوم الحال را در حاليكه بسان گاو اسپانيايي هوا را با فشار از مجراي بيني خارج مي كند و سعي دارد هر طور شده پيش دوست عزيزمان بنشيند حتي به قيمت اينكه يك لپ باسنشان لاي در بماند.
بنده خدا دوست ما هم كه علاوه بر خيس نمودن خود ، صد لعن و نفرين نثار باعث و باني سفر كوتاه مدتش به قم كرد و چنگ به آستان حق تعالي انداخت كه پروردگارا ما از براي بيزينس اينوري آمده ايم و اگر هم از براي حفظ جان و آبرو ناچار به خودفروشي آنهم از نوع رايگانش شديم بر ما نديده بگير.
در همين كش و قوس آقا راننده كه با تعجب به صحنه فوق چشم دوخته اند متوجه مي شوند تا سوراخ شدن داشبورد اتومبيلش توسط مته پيرمرد زماني نمانده و اگر دير بجنبد و اين پير به مراد دل خويش برسد آنوقت بايد نوك مردانگي بنده خدا را از جلوپنجره ماشين بيرون بكشد.
خلاصه دخالت به موقع راننده و نظر خاصه نظرشدگان موجب رهايي دوستمان شده و به خير گذشت.
راوي شيعه سيزده امامي بوده است!!!
...............................................................................................
...........................................................................................................
آتش بزن سیگارهایت را در گلویم
زنده می مانم...
تف کن مردانگیت را توی صورتم
از نجاست پس نمی زنم...
من هر شب ۳ بار خودم را آب می کشم
با .......
کر نیست اما کفایت می کند
هیچ رکعت نماز صبح را
کفایت می کند
هیچ را...
نماز را...
صبح را...
اصلا بیا ما هم کفایت کنیم
من تو را کفایت می کنم
تو من را کفایت کن
من کفایت تو را می کنم
تو کفایت من را بکن
خوب کفایت کردنی است
همیشه ی خدا کفایت کردنی بوده ...
ربطی هم به نامرد بودن تو
یا باکره بودن من ندارد
می بینی رفیق ؟
من حالم خوب است
فقط کمی فاحشه شده ام
کمی پرده ... پرده ...
پرده ها را بکش
وقتی آتش می زنی سیگارت را در گلویم
....
شعر زیبای بالا کار من نیست مال مریم(بانوی درد) بوده و توسط بنده سرقت شده!
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی؟
................................................................................................
یک سوزش کوچک بی ارزش ٬ یک تشر ناچیز ٬ ارمغان تیزی نیشتر زندگی بر تن سرد و بی روح من شد. قرار نبود اینگونه بنویسم ولی همان تیزی نیشتر مرا کمی به خودم نزدیک کرد و گذشت تا ....................................................... اینکه باز علی به خود بازگشت و باز بی خوابی شبانه و ................... خلوت من .
دوستی عزیز دارم که مدتی است می گرید و درد دارد و علت نمی داند (یا نمی داند و یا من نباید بدانم) به هر حال چند صباحی فکر ذکرمان از خودمان فاصله گرفته بود و این برای ما بسیار دلنشین بود تا سوزش نیشتر را بر پیکرمان احساس کردیم و دردهای قدیممان جملگی به احوالپرسی آمدند.
....................................................................................
این بار تکلیف نمی دانم و در حال حاضر جرات ندارم(خاطرات شومی یادگار مانده برایم) که چون دفعه قبل میانبری به خدا بزنم. این بلاتکلیفی من یعنی دل به ماندن ندارم و از طرفی پا به رفتن.
یاد حسین افتادم. سه چهار روز تفاوت سن داشتیم و او اینک سالها از من جلوتر است چون آرام و بی درد زیر تلی خاک خفته (حدود یکسال و نیم پیش تصادف کرد)
..............................................................................................................
پی نوشت: همین.
دبيرکل حزب کمونیست شوروی در کنگره بیستم لب به انتقاد از ژنرالیسم استالين گشود و در حالی که کس در تالار پولیتبرو نفس نمی کشید تا توانست از آن متوفا بد گفت و گفت تا صدائی آمد. یکی از جمع پرسید آن موقع تو خودت کجا بودی؟ مقصودش این بود که چرا در وقتی زنده بود نگفتی. خروشچف ندا در داد که کی بود. صدائی از سالن نیامد. دوباره پرسید چه کسی بود گفت من کجا بودم. هیچ کس دستی بلند نکرد. سه باره هم جوابی نگرفت آن گاه گفت همان جائی که الان شما هستی .
خواستم یه چیزی برای دانشجوهای زندانی بنویسم. اون هم سن و سالهامون که الان بخاطر عقایدشون بهترین دوران زندگیشون رو تو بدترین مکان ممکن سپری می کنن. ولی چیزی آنچنان به ذهنم نیامد چون پاراگراف اول. ما همه حکم مردم سالن رو داریم . می خوام بگم اونجایی که باید از حرفمون و حقمون دفاع کنیم لال می نشینیم و نان به نرخ روز می خوریم. اونها اینجوری نبودن . قبول داری؟
به هر شکل ۲راه بر ما عیان است که فقط یکی قابل بیان می باشد و آن هم اینکه همه دعا کنیم که این دانشجونماها(!) به آغوش خانواده برگردن. راه فضایی دیگری هم می ماند که چون ما ایرانی هستیم دور از ذهن و احمقانه می نماید.
پ.ن: در راستای اینکه ما نتنها ناموس کسی نیستیم بلکه خار و مادر هم نیستیم و مزاحمت اینگونه نصیبمان نمی شود و با توجه به درخواست های مکرر شما ملت همیشه در صحنه اسم مستعار مسنجرگانه خود را در پائین گذاشتیم تا همتان استفاده نموده و مرا مورد عنایت روزافزون خود ....................صلوات
confess_4_me